Mahboubeh
By:Mahboube and Narges khosravi khaftari    +加关注    粉丝:1
所在地:Shiraz, Iran    
参加比赛:Little Hakka 2018     
   220         9         0         2     

客户:/
网址:/
创造年份: /

描述:/

标签: / 
版权:禁止商业用途,转载请署名。

نصرت می خواست همه چیز رو به پسرش هم یاد بده.

مامان نصرت فرشته های منم بیان بازی؟

سپیده دوست داشت همه شعرهای دنیا رو بخونه

مش حسن اصلا به روی خودش نمیاورد که حرفای نصرت رو نفهمیده.

نصرت به خدا قول داد که هر چیزی یاد گرفته به بقیه یاد بده

عمه و مامان داشتن پچ پچ می کردن. نکنه راز نصرت لو رفته ؟

ما هم با سپیده و ماهی گلی بریم تا سرزمین شعرها

سپیده دیگه روزها بیشتر مامان بود ، وقت نمی کرد شاعر باشه.

بچه ها دور حوض می چرخیدن و بازی می کردن.

نصرت غصه نمی خورد که بچه هاش مردن ،چون می دونست خدا دوستش داره.

ای زمین ،ای آسمون ، بیایین تماشا کنین، بدی ها رو حاشا کنین

معین که از آرزوی نصرت خبر داشت ، براش یه عالمه کتاب آورد.

نصرت فرشته هاش رو با خودش برد به خونه ش.

گل بیارین ، نی بزنین ، پا بکوبین ، نصرت عروسی داره

نصرت می خواست همه چیز رو به پسرش هم یاد بده.

نصرت کجاست ؟ مثل همیشه سرش توی کتاب هست

گربه ی ناقلا ، ماهی گلی تن پولکی رو تو بردی ؟ تو خوردی؟

تو سرزمین شعرها برای هر کسی یه شعر مخصوص هست.

سپیده رفت تو حوض نور، تو سرزمین شعرها

اونا رفتن و رفتن تا رسیدن به دروازه سرزمین شعرها

سپیده به آب حوض نگاه کن ، هر کسی رو که دوست داشتی صدا کن

سپیده ، هرشب از سرزمین شعرها برای همسرش و بچه هاش شعر میاورد.

می خوایی با من بیایی تا سرزمین رویاها؟ تا شهر پری ها و شعرها؟

سپیده ، هرشب از سرزمین شعرها برای همسرش و بچه هاش شعر میاورد.

مامان سپیده لباس من آماده نشد ؟ بازی داره شروع میشه

查看 Mahboube and Narges khosravi khaftari 的其他参赛作品       +加关注